وقتی حرف مرگ میاد توی قلبم احساس میکنم دوسش دارم این حسم همراه با تنفر از زندگی نیست.بدم نمیاد از زندگی ولی وقتی فکر میکنم مثلا همین زودی بمیرم ،دوس ندارم .هنوز کلی چیزا مونده تجربه کنم.ببینم .لمس کنم .بشنوم .کلی جاهای جالب مونده ک نرفتم .کلی کارا نکردم .کلی چیزا نفهمیدم و یادنگرفتم .کلی حس مونده ک تجربه نکردم .اصلا خود همین حس های 30سالگی .40سالگی و ... کلی خنده نکرده .کلی کار خوب انجام نداده .کلی پیشرفت نکرده .تازه مهمتر از همه ی این ها کلی لحظه ی خوب تجربه نکرده کنار کساییک دوسشون دارم هم مونده . مهمتر تر اینک دلم واسشون تنگ میشه .واسه بودن کنارشون.احساس کردم این جمله آخرم مسخره بود.احساس میکنم اونور جایی واسه دلتنگ شدن نخواهد بود. نمیدونم چراشو
برچسب:
نویسنده: یگانه بهرامی